تو این وضعیت خدا رو کجای دلم بگذارم

0 186

ساعت حوالی ۳ و ۱۵ دقیقه بامداد پنج شنبه.. یعنی همین حالا که هم دچار کرونا شده ام و هم دلم تنگ است! خستگی جسمی و روحی با هم! که به زور خودم رو از رختخواب بیرون کشیدم و باید انگار این مطلب رو می نوشتم. به زور خودم رو رسوندم به پای سیستم تا بلکه چیزی بنویسم که انگار نامه و حکم اضطراری نوشتن این نامه از زیر پتو در کنار بخاری بهم نازل شد اونم در مورد جای خدا!

اینا رو گفتم که هم منتی بر سر خدای مهربان (جناب سرهنگ خودمون) بگذارم و هم به تو بگم اگر اینو میخونی، دست کم نگیر.

حوالی ساعت ۱۲ از خیابون اومدم خونه (رفته بودم دکتر) و با حال نزاری که بالا نوشتم، به زور خودم رو سرپا نشون دادم .. همه این حس های چپ و چولکی روی سرم ریخته بود از چند روز اخیر اما یهو چشمم به یک پادکست افتاد که در مورد عشق خداوند بود ..

خدارو کجای دلم بگذارم ..

و حقیقتا با خودم گفتم این رو دیگه کجای دلم بگذارم!؟

اصلا مگر این دل جایی هم دارد که بخواهی برای خدا به دنبال کنجی از آن باشی؟

گفته بودم که دلم تنگه!

خب همین داستان های عشق و عاشقی دنیا اصلا برای همینه که یه روزی به این برسیم که .. مگه توی این دل جایی هم پیدا میشه که صاحبش رو برگردونیم توش.. (میخواستم یه قضیه دیگه رو بگم .. ولی بنظرم اول این یکی رو بگم و توی یه مطلب دیگه در مورد این عشق و عاشقی و خدا میگم .. ببخشید حکم عوض شد وسط نوشتن )

حین نوشتن .. همین حالا یهو یادم افتاد به یه اتفاق نادر توی شهرمون.. (میخوام ببینم تو هم باهوشی که ربطش رو پیدا کنی یا نه .. )

توی شهر ما، اردیبهشت ها همیشه باغات پر از شکوفه و گل و سنبله! (همون سرزمین سبأ قبل از عذاب به نظر خودم البته!).

مسافرین زیادی میان مهمون ما میشن و میرن توی باغات اتراق می کنن و یه جوری از حصار اون باغ مراقبت می کنن که انگار این باغ پشت قباله ننه شون نوشته شده!

جای خدا

چند سال پیش اتفاق عجیبی رخ داد.. 

یکی از صاحب های همین باغ ها قصد داشته وارد باغ خودش بشه و مسافرایی که توی این باغ اتراق کرده بودن .. به ضرب سنگ و بیل و چی و چی! این صابخونه رو بیرون کرده بودن (البته بعد از یه کتک حسابی)..

(همین الان دست گذاشتم روی پیشانی ام و متوجه شدم که تب شدیدی دارم .. اینو گفتم که منت کامل به سرت بگذارم .. )

خلاصه اینکه اینو یادم اومد که شاید خیلی از همشهری های من با شنیدن این داستان خندیدن و خیلی ها هم ناراحت شدن و ..

ولی امشب همین حالا .. توی این لحظه یعنی ساعت ۳:۲۴ دقیقه سحرگاه پنج شنبه بعد از این همه سال تونستم به منظور واقعی این اتفاق پی ببرم ..

اتفاقات همیشه برای ما حاوی درس هستند .. باید سنسورهامون رو قوی کنیم و شاخک هامون رو تیز و آنتن هامون رو کوک!

اگر باهوش باشی و ربطش رو فهمیده باشی .. دقیقا این اتفاق باغ .. همین منی که دارم مسافران رو توبیخ می کنم که نباید صاب باغ رو از باغ خودش بیرون می کردن و هزارتا چیتان پیتان بهشون بستم .. دارم هر روز همین کار رو به مقیاس خیلی گرون تر انجام میدم..

دارم به زور برای خدا دنبال جا توی قلبم میگردم که قداست کار کتک کاری اون مسافرا صد شرف داره به کار من ..

آخر آن صاحب باغ کوچک چند ده هکتاری کجا و صاحب باغ کائنات کجا ..

ادعا هم دارم که هر روز میشینم توی خلوت خودم دعاهای ماه مبارک رو میخونم..

ولی توی یه فراز از دعاهای امام سجاد علیه السلام هیچ وقت گیر نکردم که .. وقتی میگه

« .. خدایا در دنیا به غربتم رحم کن .. » ..

  • واقعا چرا من هیچ کجای این دعا نیستم ؟ 
  • کدوم غربت رو من حس میکنم؟ 
  • کدوم خدا رو حس میکنم که باید غربتِ نداشته ام رو باهاش پر کنم .. ؟

فکر میکنم همین سه سوال برای امروزم و فردا و همه روزهام بس باشه ..

واقعا کدوم غربت؟

چرا غریب نیستم؟

آشناهای من که منو از غربت بی خدایی درآوردن کیا هستن؟؟

آیا به اندازه خدا می ارزند؟

 

 

ممکن است به این مطالب علاقه داشته باشید
پاسخ دهید

Your email address will not be published.