چرا این همه کلافه ام و هیچ کاری نمی تونم کنم؟
گاهی وقت ها توی زندگی به اون حالتی می رسم که خیلی دلم میخواد یه تکانی به زندگیم بدم، درامدم رو ببرم بالا، اضافه وزنم رو کم کنم یا حتی با تغییر دکور خونه یه تغییری توی روحیه و حس و حالم بدم ولی اینکه چرا کلافه ام و نمی تونم هیچ چیزی رو پیش ببرم برام میشه یه معضل!
انگار اینجوریه که از درون یه جنگ به پا میشه .. هم میخوام یه کارایی کنم … هم نمی تونم.. انگار یا جونِ شروع کردن ندارم یا پام نمی کشه.. بیشتر اوقات زندگی من توی این حس و حال سپری می شد و فقط خودم رو قضاوت های عجیب می کردم.
شاید تو هم دقیقا همین حس و حال رو داری.. از درون دلت میخواد حرکت کنی .. ولی باز از درون ترمزهای خشکی می کشی. بنابراین خوشحالم که تنها نیستم! ولی اولین چیزی که کمک کرد این حس کلافه ترم نکنه این بود که فهمیدم، این حس کلافگی و ناتوانی یه دلایلی داره.
چرا همیشه کلافه ام
این حس دیوونه کننده است ولی ازت میخوام که در مقابلش خودزنی نکنی!
همیشه این حس های ما، یه نشون و آلارم از چیزهایی هست که داره در ما می گذره.
پس اگر همیشه حس می کنی کلافه ای و جلو نمیری، باید بدونی که پیچ و مهره های یه چیزایی توی مغزت و ذهنت و ناخودآگاهات، بدجور تنظیم شده.
ولی خوبه قبل از هر چیز بیایم یه نگاهی کنیم به احساس کلافه بودن!
واقعا این حس چیه؟
چرا اینقدر کلافه ام
برای اینکه بفهمی چرا انقدر کلافه هستی، خوبه که بیاییم اول این حس رو بشناسیم:
کلافه بودن و یا بی قراری، یه حس آشناست که معمولا وقتی خیلی تمایل به حرکت داری ولی ذهن و زندگی نا آروم و نا مشخصی داری، سر و کله اش پیدا میشه.
این طور موقع ها طپش قلب و آشفتگی و حتی اضطراب حسابی حالت رو خراب می کنه.
همین حس های منفی موجب میشن که نتونی حتی درست بخوابی یا فکر کنی.
بماند که چقدر همه کارهات هم به هم می ریزه.
سپس این بزرگوار محترمانه، زندگی مون رو قهوه ای می کنه 😐 (ببخشید ولی هیچ جوره نمیشد حق این حس رو ادا کرد).

چرا کلافه بودن یعنی چیزی در عمق وجود تو خرابه
اگر یه روز بشینی درونت رو واکاوی کنی، حتی خودت به تنهایی می تونی به این پی ببری که علت این که همیشه می پرسی چرا کلافه ام، اینه که تنشها و سردرگمیهای ذهنی زیادی داری.
تصور کن تو، در چنین شرایطی حتی نمی تونی به سادگی لحظه حال رو درک کنی و حتی یه تصویرسازی خوب از رویاهات داشته باشی.
انگار توی چنین شرایطی توی یه دنیای دیگه داری زندگی می کنی. چالش هایی که حل نشدن و مسائلی که برات تبدیل به چالش شدن، علت همین حس و حال کلافه بودنه.
من معمولا وقتی نمی تونستم مساله ای رو حل کنم، تصمیم بگیرم یا اقدامی کنم، این حس به سراغم می اومد (الان هم میاد ولی دیگه می دونم داستان از چه قراره و سریع حلش می کنم).
کلافگی همیشه به خستگی جسمی یا فرسودگی نیست. خیلی وقتها دلیلش اینه که هدف مشخص نداری، شک و تردید داری یا اعتمادبهنفست پایین اومده. برای اینکه از این حالت بیرون بیای، باید انرژی و حواست رو بذاری روی اینکه بفهمی اصل مشکل کجاست، نه اینکه فقط با خودِ کلافگی بجنگی.
دلایل کلافه بودن و ناتوانی برای اقدام کردن
در ادامه این راهنمای لایف کوچینگی یا توسعه فردی، میخوام ذهنت رو ببرم به سمت و سویی که این حس کلافگی رو به دام بندازی و بدونی چی موجب شده که این پدرسوخته حس و حال خوب زندگیت رو بگیره و نذاره پیشرفت کنی.
نمی دونم چرا بین تموم احساساتی که یه آدم می تونه پیدا کنه «کلافگی» یه جور حس موذی بودن خاصی برام تلقی می کنه.! تو هم این حس رو داری؟
خب بریم سراغ ادامه ماجرا.
سرکوب کردن علاقه واقعی علت کلافگی
اگر خیلی دقیق به صداهای درونی خودت گوش کنی، متوجه میشی که در درون تو دو عدد بزرگوار در لحظه در حال وراجی هستن.
- یکی خود درونت
- یکی هم منتقد درونت
خود درونی ما همون بزرگواری هست که توی بچگی هامون بهمون دستور میداد تا حسابی در لحظه لذت می بردیم و حرکت می کردیم و هر تپه ای رو فتح می کردیم!
در واقع همون بخش خلاق، پرانرژی و با اعتمادبهنفسمونه که باعث میشد وقتی بچه بودیم، هر کاری دلمون میخواست انجام بدیم.
اما بزرگتر که شدیم همه چی دست به دست هم داد که چندان دنبال دل خودمون نباشیم! یا حتی این کارها رو یه جورایی مخالف رشد و موفقیت خودمون بدونیم. کلا یه سری باگ های فکری برامون درست شد.
حتی وقتی پای دیگران هم وسط بود، این حس سرکوب سازی علاقه بیشتر خودش رو نشون میداد.
در نتیجه هی کلافه تر شدیم و خسته تر و گیج تر.
شدیم اینی که الان من هستم و دارم برای تو از تجربه م می نویسم و تویی که الان کلافه ای و نمی تونی مغزت رو آروم کنی و به من پناه آوردی.
این جنگ درون ذهن خیلی خستهکنندهست. به همین خاطر، باید همیشه با خودت صادق باشی. بگذار صدای درونیات راهت رو نشان بده و قبول کن که نمیتونی همه رو راضی نگه داری.
در چند جبهه همزمان می جنگی
در مقاله ای که دیروز نوشتم، و جنبه های مختلف زندگی رو یادآوری کردم، بهت گفتم که تو باید تعادل در زندگی داشته باشی و همه اهدافت رو با هم پیش ببری. (بر اساس اون ۶ جنبه زندگی). ولی اصلا منظورم این نیست که تو یک شبه باید به همه چیز برسی.
این حسی هست که ما مخصوصا در سنین بالای ۳۰ به طور وحشیانه، طالب اون هستیم.
معمولا وقتی شروع به جنگیدن در چند جبهه می کنی، تضاد ها سر و کله شون پیدا میشه و این تضادها احساس کلافگی ایجاد می کنه.
مثلا میخوای پول پس انداز کنی ولی هدف سلامتی ات هم داره بهت چشمک میزنه! سلامتی یعنی رسیدگی به تغذیه! خوراکی های سالم و تازه. خب معمولا این خوراکی ها گرون تر هستن. اینجاست که گیج میشی که من باید چه کنم؟ یه خوراکی سالم ممکنه حساب بانکی ات رو چندان خوش رقم نشون نده (در طولانی مدت). اینجاست که حس کلافگی میاد سراغت.
احتمالا اضطراب و استرس نگذاره درست فکر کنی و بالانس خوبی ایجاد کنی، در نهایت میری همون پول رو خرج هله هوله می کنی! (کاری که مردم توی استرس می کنن).
بقیه ابعاد زندگی مون هم همینه.
دیدگاه منفی در مورد زندگی داری
معمولا وقتی شکست می خوریم، (چه کاری، چه عشقی، و.. ) خودمون رو با انبوهی از سوالات مواجه می کنیم.
- نکنه من برای این کار ساخته نشدم؟
- وای! رسالتم یعنی این نیست؟
- چی رو اشتباه رفتم؟
- یعنی احساسم دروغ میگه؟
- و غیره.
همین سوالات آدم رو گیج تر می کنه و کلاف ذهنی مون رو پیچ توی پیچ می کنه و تو کلافه تر میشی.
دقت کن:
در چنین شرایطی هر چه بیشتر روی این سوال مانور بدی که «اشتباهم چیه و چی بود؟»، بیشتر کلافه تر میشی.
باید به این سوال توجه کنی، ولی نه به قدری که کلافه ت کنه و راهت رو مسدود کنه.
دیدگاههای منفی خیلی سخته که از سرمون بیرون بره. حقیقتش اینه که ذهنمون همیشه یادمون میده میشد بهتر عمل کنیم. به همین خاطر خیلیها هیچوقت از مرحله فکر کردن و تحلیل زندگیشون بیرون نمیآیند. درست وقتی میخوان کاری شروع کنند، فکر میکنن هنوز میشد بهتر انجامش داد و در نهایت هیچ کاری نمیکنن.
به جای اینکه همیشه همه چیزهای بد و غلط زندگی و دنیا رو ببینی، سعی کن خودت رو تمرین بدی تا چیزهای خوب و مثبت زندگیت رو پیدا کنی.
مثلاً از خودت بپرس: «یه نتیجه مثبت از تلاشم، حتی اگه شکست خوردم، چی بوده؟»
کلافه ای چون احساس می کنی اعتماد بنفس نداری
این مورد برای من اخیرا رخ داد و حسابی کلافه م کرد.
وقتی که داشتم شادزیستی رو پیش می بردم، استاد خوبی داشتم که بهم کمک می کرد و خط و جهت بهم میداد. به هر دلیلی حضور ایشون در پروژه من تموم شد. پارسال همین موقع ها بود که کلافه تر از همیشه، فقط با خودم می جنگیدم.
حس می کردم خودم به تنهایی نمی تونم از پس این کار بر بیام و باید یه تکیه گاه داشته باشم.
غافل از اینکه وقتی پشت آدم خالی میشه، نیروهای عجیبی از درون زاده میشه.
باید این حس رو به دام انداخت و توجیه اش کرد! نیاز به فکر کردن داره و حتی گاهی حرف زدن با دوستان همراه.
یادمه همون پارسال یکی از دوستام بهم گفت: تو همونی هستی که یه تنه تونستی چند پروژه مشابه رو پیش ببری و به نتیجه برسونی. اینم یکی دیگه است!
و واقعا راست می گفت.
من فقط داشتم اون تکیه گاه رو می دیدم در حالی که اصل کار خودم بودم. خودم که تونسته بودم در شرایط پیچیده تر از این، با تجربه و دانش کمتر، این مسیر رو بارها با موفقیت طی کنم.
حالا داستان تو هم ممکنه مربوط به این باشه که یا واقعا اعتماد بنفس چیزی رو نداری و کلافه ات کرده یا فکر می کنی اعتماد بنفس نداری.
خبر خوب این که: در دانش NLP ما یاد گرفتیم که، اگر کسی تونسته مسیری رو بره و به جایی برسه (مثلا تو هم آرزویی داری)، تو هم می تونی همون مسیر رو بری.
به دیگران وابستگی داری و کلافه ات می کنن
خب این هم یه جورایی می تونه همون دلیل گزینه قبلی باشه. اما از جهت دیگه بیا بهش نگاه کنیم.
یه ضرب المثل آفریقایی هست که میگه:
اگر میخوای زودتر برسی، تنها برو، اگر می خوای دیرتر برسی، با کسی برو!
اینو توی دوران مدرسه خیلی درکش کردیم. معمولا یه گروه می شدیم تا یه فعالیت کلاسی انجام بدیم، ولی تعلل کردن بچه ها همیشه اعصابمون رو به هم می ریخت.
حتی آخر کار مجبور میشدیم بیشتر کار رو خودمون انجام بدیم.
تو هم این مدلی بودی؟
اگر در چیزی کلافه هستی، که ارتباط به دیگران داره، شاید بد نباشه که به مستقل بودن هم فکر کنی.
هر چه بیشتر به دیگران وابسته باشی، بخش هایی از زندگی تو از کنترلت خارج میشه و حس کلافگی و عقب موندن برات رخ میده.
برای اینکه کلافه نشی و دیگران انگیزهت رو نکُشن، بهتره با آدمهایی همکاری کنی که ارزشهای اصلیشون شبیه تو باشه.
احساس فرسودگی (در هر چیزی ) داری
فرسودگی شوخیبردار نیست. معمولاً وقتی پیش میاد که خیلی زیاد و خیلی سریع تلاش میکنی. حس میکنی وقتت رو از دست دادی و میخوای پنج سال گذشته رو تو چند ماه جبران کنی.
مثلاً کسی که طی سه سال ۴۰ کیلو اضافه وزن پیدا کرده و حالا میخواد همهش رو تو سه ماه کم کنه. ممکنه شدنی باشه؟ شاید، اما چه نوع رژیمی لازم داری که هر روز یه کیلو کم کنی؟
همینطور کسی که دو ساله میخواد یه کسبوکار راه بندازه ولی همیشه بهانه پیدا کرده تا شروعش رو عقب بندازه. حالا احساس فوریت داره، تو کار روزانهش سخت کار میکنه و شبها هم روی کسبوکارش کار میکنه و شاید فقط یه ساعت میخوابه.
حتماً حس میکنی بالاخره اوضاع درست داره پیش میره، اما چقدر میتونی با این سرعت ادامه بدی؟
وقتی بالاخره فرسوده بشی، احساس کلافگی میکنی، مخصوصاً وقتی نتایجت کمکم از دست میره. برای همین، باید یک جدول زمانی واقعی برای اهدافت داشته باشی. یادت باشه: داری یه عادت تغییردهنده زندگی میسازی و این زمان میبره.
در همین حین، به سلامت ذهنت هم اهمیت بده؛ با تکنیکهای آرامش مثل تنفس عمیق استرس و فشار رو کم کن.
کلام آخر:
همه ما گاهی احساس کلافگی، بیانگیزگی یا بیقراری میکنیم و این کاملاً طبیعی هست. اما وقتی این احساسها ادامه پیدا میکنند، یعنی ذهنت به کمک نیاز دارد تا مسیرت را پیدا کنه و دوباره انرژی و انگیزه واقعیت را بازگردانی.
اگر میخوای بفهمی ریشه کلافگیت کجاست و چطور میتوانی قدم به قدم زندگیت را آرام، هدفمند و با انگیزه بسازی، من اینجا هستم تا با یک جلسه لایف کوچینگ بهت کمک کنم. با هم می تونیم راهکاری عملی پیدا کنیم که نه فقط امروز، بلکه برای همیشه زندگیت را به مسیر درست برگرداند.
آمادهای که دوباره با آرامش و انگیزه زندگی کنی؟ همین حالا شروع می کنیم. کافیه به من پیام بدی.
منبع کمکی عکس: LH