وقتی گربه ای اسباب خیر و دفع بلا می شود

0 30

قبل از این که در مورد گربه و دفع بلا بگم بیایید از اول جریان رو با هم بخونیم. سال 86 اومدیم توی خونه جدید
از سال 90 بود که فقط ماه رمضون ها، دقیقا موقع افطار، توی کنج پشت بوم خونه، یه گربه همیشه سفره افطار ما رو نگاه می کرد

❤️ دو تا پسرام و شوهرم و خودم علاقه داشتیم که به گربه ها کمک کنیم
همیشه مقداری از غذا ( البته نه باقی مونده ) رو جلوی گربه می انداختیم

همیشه گربه میکفت
میوووووووووو
و ما هم می فهمیدیم وقت افطاری گربه است..

گربه خیلی با فرهنگ بود .. می دونست ظهر ها خبری از غذا نیست هر چند همون دور و اطراف می گشت … اما از میو میو کردن خبری نبود …

وظیفه من در مقابل گربه ای که دفع بلا می کرد

هر روز کارم این بود موقع پختن غذا
به قدر یه گربه غذا بیشتر بپزم.. بچه هام هم یاد گرفته بودن ..

بعد از یک دو سال، توی همسایگی خونه ما، یه غذا پزی باز شد .. دود کش و هواکش این غذا پزی از کنار خونه ما رد می شد ..

💐بعضی وقت ها ظهر ها بوی کبابش همه جا رو بر می داشت…
این گربه هم دور این هواکش فقط می چرخید اما از کباب خبری نبود ..

گاهی بچه ها که کباب می خریدن.. میگفتم یه دونه اضافه بخرین .. و اون یه دونه رو پنهانی بدون اینکه کسی بفهمه می انداختم جلو گربه ..

این بچه گربه هی بزرگ تر شد .. بزرگ تر شد .. . و جالب این بود که اول ماه رمضون که می اومد.. هر افطار دم بوم خونه ما بود تا عید فطر و بعد میرفت تا سال بعدی …

گربه ای که وجودش حکمت داشت و بلاگردان بود

خلاصه ما هم به این گربه وفادار بودیم.. آخه چیزی که از سفره ما کم نمی شد .. یه گربه هم سیر می شد ..

 

کمک به گربه و دفع بلا از این جا شروع شد

تا اینکه شد
ماه رمضون سال 95
ظهر بود ..
داشتم وضو می گرفتم که برم نماز جمعه …
پسر کوچیکم هم که 9 سالش بود .. با برادر 10 ساله اش گفتن ما بریم تو حیاط وضو بگیریم …

در حال وضو گرفتن دیدم یه صدای برخورد بلند اومد .. یه چیزی مثل بااااااااااااااامب… با خودم گفتم .. یا خدا نکنه بچه همسایه که شیطونه از رو دیوار افتاد..

پریدم تو حیاط… دیدم پسر خودمه … از رو پشت بوم افتاده پایین …

سریع بلندش کردم و بردیمش بیمارستان..
خیلی نگران بودم و برام عجیب بود ..
یعنی چی ..
گفتم پسرم چطوری افتادی؟

گفت رفتم توپم رو بیارم … گفتم از کجا گفت همونجا که گربه همیشه ایستاده.. تا توپ رو شوت کردم.. زیر پام خالی شد .. داشتم با سر می امدم پایین … اما نزدیک زمین .. انگار یهو چرخیدم.. اروم اروم اومدم پایین …

راست می گفت .. فقط انگشت پاش شکست..
داشتم با قانون های فیزیک مقایسه می گردم… مگه نباید وقتی جسمی در حال سقوطه .. انزدیک به زمین سرعتش بالاتر باشه؟

چرا بچه من چرخید و از یه پشت بام 5 متری.. با پا اومد پایین روی پاش..

دکتر گفت .. خدا رحم کرده …
حداقل باید دور از جون .. مشکل نخاعی پیش می اومد یا با سر می اومد پایین که خوب.. اگر اینطور شده بود.. وای فکرش هم نمیشه کرد ..

بعد از چند روز تو بیمارستان بودن موقع برگشتن.. 🌺
یهو بیاد حرفای بچه م افتادم.
از پشت بوم..
همونجا که گربه رو ما نون و اب می دادیم ..
ما از پایین به گربه اب و نون می دادیم..
پسرم به سلامت از بالا اومد پایین ..

راستی تو ماه رمضون ..
خیر برکت ما تو ماه رمضون به این گربه رسید ..
خیر برکت این گربه و دعاش توی ماه رمضون به ما رسید …

اینجا بود که فهمیدم نیت .. چقدر مهمه .. نیت … آره نیت و کمک به موجودات.. حتی یه حیوان …

آی مردم..
وقتی کمک خالصانه به یه گربه می تونه زندگی رو نجات بده …

چرا باید ظلم کنیم به بنده های خدا؟ اون ها که خلیفه الله هستن..

بیاییم مراقب باشیم .. هم مراقب هم باشیم .. هم حیوون ها و حتی گل تو باغچه …

برای خدا خوب باشیم.. خدا مراقبت می کنه از صاحب خوبی ها …

تو هم خاطره خوب و ارزشمند و تجربه خوندنی داری؟

منبع عکس: solanoanimalclinic.com

You might also like

Leave A Reply

Your email address will not be published.