معجزه ازدواج عجیب سونیا با یک ترفند جالب

5 1,103

سلام. به یک دورهمی تقریبا 5 شش دقیقه ای خوش آمدی. امروز میخوام توی این پست تو رو مهمون کنم به تجربه یک ساله ی یکی از عزیزانی که کاربر شادزیستی بود و بعد ها هم به دوست صمیمی خانوادگی من تبدیل شد. تا جایی که از ریز و پیز! زندگی اش خبر داشتم و با اطمینان کامل دارم امروز اینها رو می نویسم چرا که بیش از هر مسیری به این تقدیر اعتقاد دارم. که البته ترفند ازدواج هم می تونه باشه.

سونیا راه های زیادی رو امتحان کرد که بتونه ازدواج خوبی داشته باشه،و خب ترفند ازدواج زیادی بکار گرفت اما خب.. و خب امروز تقریبا 1 ماه از مراسم عقد ایشون میگذره و من به شادباش این جریان این داستان رو می نویسم که تو هم با این روش، سریع به زوج دلخواهت برسی. 

تقریبا آذرماه سال 98 بود که سونیا به شادزیستی مراجعه کرد. یه خانوم تقریبا خوش چهره، جوان، که خب مسائل زیادی توی زندگی اش داشت.

مسائلی که سونیا با اون دست و پنجه نرم می کرد و موجب شده بود که به عنوان یک زن مطلقه نگاه بشه و هر جور سو استفاده ای هر کس دلش بخوات به ایشون کنه! ( که البته جلوی خیلی هاش رو گرفتیم ) و کلا امیدی به یک زندگی نرمال نداشت. نداشت که نداشت..

  1. مطلقه شدن در سن 35 سالگی
  2. داشتن یک فرزند دختر 21 ساله
  3. داشتن یک فرزند پسر 18 ساله
  4. نداشتن شغل مناسب و درآمدزای زندگی مناسب
  5. عدم داشتن حمایت خانوادگی

خب اگر کمی دقت کنیم تموم این شرایط دست به دست هم میده که ما، فکر کنیم همه فرصت ها تمومه! همه اتفاقای خوب دیگه نمی افتند و همه چیز نیاز به معجزه داره.

حتی من با این که مشاور ایشون بودم، توصیه بهش میکردم که برای زندگی بهترش به یکی از خواستگارهایی که تقریبا سن بالایی هم داشت فکر کنه. مثلا آقایی که 58 سالش بود! چیزی شبیه سن پدرش.

اما این وسط، این دوست عزیز ما، درگیر رابطه هایی شده بود که به قول و قرار ازدواج شکل گرفته بودند، ولی خب جز یک دوستی ساده نبودند. و این سونیای عزیز، هر لحظه از زندگی نا امید تر می شد. به هر حال هر فردی بعد از متارکه، نیاز به حمایت روحی و روانی دارد. مخصوصا حالا که سختی های زندگی از جای دیگر هم به آدمی فشار می اورد.

افرادی هم که طی این چند سال برای دوستی با او دوست می شدند، جز بهره کشی جنسی، کاری نداشتند!

ترفند ازدواج و معجزه

ازدواج با فرد معتاد آخرین انتخاب سونیا

تا این که توی عاشورا و محرم و صفر سال گذشته بود که سونیا، که به ته خط رسیده بود تصمیم گرفت که با یکی از همین پسرهایی که باهاش در رابطه بود و اعتیاد داشت ازدواج کنه!

ازدواج.. با یک فرد معتاد که سنی کمتر از خودش داشت و توی خرج زندگی خودش مونده بود و داشت مهریه زن قبلی رو هم پرداخت می کرد. شانس با سونیا یار بود که خانواده این پسر، بخاطر دختر بزرگ سونیا، موافق به ازدواج او با پسرشان نبودند!

بگذریم که سونیای عزیز و بچه هاش توی این جریان چقدر اذیت شدند و چقدر نا امید شدند..

من به طور لحظه ای همگام سونیا بودم، تا کمک روحی بهش بدم، اما او دچار ریزش مو و ابرو و مژه شده بود. بچه ها هم نابود و نالان. چون دیده بودن که پدرشون چه به روزگار این دختر اورده بود و میخواستن مادرشون زندگی آرومی داشته باشه ..

 

پیشنهاد ازدواج با کسی که دوستش نداشت

تا این که روزی روزگاری یکی از افرادی که آشنای او بودند یک مورد پیشنهاد دادند، و وقتی به پیشنهاد ما او هم سر قرار رفت تا با فرد آشنا بشه، سونیا عصبانی تر از همیشه برگشت.

  • مردی که معلوم نبود زنش رو طلاق داده یا نه!
  • مردی که بی ادب و گستاخ بود
  • مردی که احتمالا چند دقیقه ای بوده که موادش رو کشیده بوده و حسابی …
  • و سونیا هم کلا از نظر عاطفی باهاش ارتباط برقرار نکرده بود

اینگونه شد که شب، سونیا یک ساعت با من تلفنی صحبت کرد و گریه کرد. حق داشت و من راهی جز آرام کردن نداشتم اما چه داشتم که بگویم.

بقیه مشکلات زندگی اش را نمی خواهم اینجا بگم ولی مشکل واقعا شده بود انباری از مشکلها

 

خرابکاری های شوهر سابق سونیا

سونیا با دلیل بسیار منطقی از همسر قبلی اش جدا شده بود. زندگی با مردانی که دوستان خود را به زندگی و فرزند و زن خود ترجیح می دهند و بساط مسکرات و دود و غیره را توی خونه پهن می کنند و برایشان مهم نیست که چشم دوستشان پشت سر زنشان است! برای چنین زنانی که پاکدامن هستند شدنی نیست..

بگذریم که این موارد سطحی ترین چیزها بوده و به لطف خدا جدایی از این مرد برای او حاصل شده بود. اما این شوهر که با جادو و جمبل سونیا را گرفته بود، حالا هم با جادو جمبل و زبان بد گزاری، جلوی پیشرفت سونیا و بچه ها را می گرفت!

به طوری که بارها پیغام می فرستاده که من هرگز نمی گذارم زندگی خوبی داشته باشی و طعم خوشبختی را بچشی…

اما فراموش کرده بود که … خدا نگهدار همه است … خدا بخواهد کاری کند هیچ کس جلودار او نیست ..

 

بازی های روانی اطرافیان برای عقب راندن سونیا

شانس سونیا این بود که با کمک دوره های آموزشی که از شادزیستی تهیه کرده بود، اقلا متوجه شده بود که چطور فرق یک رابطه منتهی به ازدواج و سو استفاده رو بفهمه و حسابی روی خودش کار کرده بود. بخاطر همین خیلی زود متوجه میشد که اون راننده تاکسی، که همیشه تا مسیری اون رو می رسونه تا بره توی رستوران محل کارش ( برای شستن ظرف ) عاشقش شده و به دنبال ازدواج پنهانی با اونه.

حالا دیگه متوجه می شد خیلی از حرف هایی که اطرافیان بهش میزنن یک جور بازی روانی است که اون تن به رابطه پنهانی با اون ها بده! مثلا فلان مرد که به دلیل جایگاه بلندی که داره و نمی تونه ازدواج کنه، به سونیا پیشنهاد میداد که بیا رابطه داشته باشیم ( بدون محرمیت!!! ) و تنها پُتکی هم که داشت تا بکوبه تو سر سونیا، چیزی نبود جز، این که تو هرگز ازدواج نمی کنی، پس سعی کن بقیه زندگی ات رو با شادی تو رابطه ها باشی!!!

خب بهش حق می دادم غصه بخوره، چون وقتی مردی چنین حرفی می زنه از نظر یک فرد عادی به این معنیه که این آقا از دید خودش و سایر اقایون داره این موضوع رو مطرح می کنه! پس واقعا حتما همینه که این میگه!!! و اینطوری بود که سونیا افسرده می شد.

اصلا یکی از اصول موفقیت زن ها توی زندگی شون شناخت این بازی های روانی است که ما جای جای این سایت به برخی از اون ها پرداختیم.

سر انجام …

تا این که، توی اواخر اسفند ماه به دلیل شکستن گوشی سونیا و عدم تماس گرفتن با من و مجموعه و هر چیزی که ما رو به هم وصل کنه، هیچ خبری ازش نداشتم. فقط می دونستم که مشکلات زیادی داره و براش دعا می کردم.. چه کاری آدم جز دعا تو زندگی از دستش بر میاد .. واقعا هم نگرانش بودم.

فقط می دونستم به این نتیجه رسیده که نباید رابطه دوستی با کسی برقرار کنه و سبک زندگی اش به لطف الهی به سمت و سوی آنچه خدا بخواهد رفته بود. می دونستم خیلی براش مهمه که نظر خدا رو جلب کنه و در زندگی با خداوند همراه باشه .. اینو کسانی خوب درک می کنند که از همه جا بریده اند .. البته خیلی وقت پیش از این که به اسفند ماه برسیم، دوئلی با خداوند راه انداخته بودیم که بعدا توی یک پست جدید درموردش حرف می زنم …

تا این که شد، یک  هفته پیش!

 

یه اتفاق تازه و خوب و معجزه

یه عصر بهاری، که دراز کشیده بودم و توی فکر بودم، خواهرم، بهم پیام داد و عکس یه آقای داماد شیک و مجلسی رو برام فرستاد! گفت آبجی جان فکر می کنی کیه!!!؟

یکی از دوستان خواهرم که من هم می شناختمش و استاد دانشگاه بود تازه ازدواج کرده بود.. من فکر کردم شوهر اونه! گفتم شوهر تارا؟ گفت نه. باز هم فکر کن… خداوکیلی اصلا فکرم نمیرفت سمت سونیا!!! اصلا انتظار نداشتیم که یه شوهر تاپ گیرش بیاد!!!!! به هر حال زندگی توی شهر کوچک و این شرایطی که می دونین .. و بالاتر گفتم… حتی من که کارم امید دادن به دیگران هست رو هم نا امید کرده بود .. اما .. اما …فداش بشم خدا که همیشه برای سورپرایز کار می کنه .. وقتی بهش توکل می کنی.

فقط یادمه گاهی توی چت هامون با هم که صحبت می کردیم میگفتم… از خدا برات سورپرایز می خوام .. و دلمون رو به همین دعای زبونی خوش می کردیم .. شاید حتی بهش هم اعتقاد نداشتیم .. ولی خب کلا اینطوری شده بود دیگه .. گاهی توی زندگی آدم جز زبونش هیچ کاری دیگه نمی تونه کنه … تازه زبون هم اگر کار کنه .. فقط روی واتر! بقولا یعنی رو آب یه چیزی میگه که گفته باشه …

وقتی که خواهرم گفت این شوهر سونیا است! من از این سمت تختم پریدم به اون سمت تختم!!! تعجب کردم! فوری به خواهرم زنگ زدم و خواهرم خیلی خوشحال بود و شماره جدید سونیا رو گرفتم و باهاش در تماس شدم تا بهش تبریک بگم …

 

حال سونیا خیلی خوب بود چون توکل کرده بود

وقتی با سونیا حرف زدم، متوجه شدم که خودش هم هنوز باورش نمیشه که ازدواج کرده و الان تقریبا 10 روزه که عقد کرده ..

نه این که فکر کنید ازدواج میوه ای هست که دست هر کسی نرسه …. نه … شرایط سونیا و شرایط این پسر تقریبا غیر قابل باور بود .. که خب سعی میکنم کمی در موردش صحبت کنم.

سونیا در طی یک سال گذشته فقط به دنبال ازدواجی بود که سایه سری داشته باشه که اسمش شوهر باشه و نگاه هرزه دیگران اذیتش نکنه ( حتی اگر عشقی وسط نباشه ) و بتونه نونی سر سفره بیاره که خود سونیا نیازی به کار کردن نداشته باشه مخصوصا که هوای جنوب هم دیگه رو به گرمی داشت می رفت و همیشه به دلیل حال بدش توی این ماه های تابستون و بهار فشار مالی عجیبی بهشون میومد.. هم کار نبود هم درآمد درستی نبود هم توان کار کردن نداشت.

 

از زبان سونیا در مورد ازدواجش و معجزه

سونیا در این باره می گفت که: دخترم فاطمه، مدتی در یک مطب منشی شده بود. من همراه او به مطب می رفتم و اون رو به مطب می رسوندم. و برمی گشتم. روزی از روزها، یکی رو دیدم که از یکی از طبقات پایین میاد و به من اشاره می کنه. بهش میخورد دکتری چیزی باشه! فکر کردم میخوات بیاد در مورد دخترم صحبت کنه که بعدا بشه منشی اون! چون شنیده بودم این دکتری که دخترم پیشش کار میکنه، قصد انتقالی داره و دخترم بیکار میشه . ایستادم تا باهاش صحبت کنم.

اما هر چه منتظر شدم حرفی از منشی و غیره نزد! فقط گفت من عجله دارم و میتونم شماره تون داشته باشم! و من هم شماره ام رو بهش دادم. ( این ها حرف های 10 روز قبل از عقده ).

شب آقای .. تماس گرفت و کمی صحبت کرد و از وضعیت زندگی و غیره پرسید. من هم واقعیت هایی بهش گفتم … این که خونه زندگیم مرتب نیست و بچه های من حتی تلویزیون ندارند که ببینند و خیلی چیزای دیگه . فکر می کردم که با این حرفا می تونم کاری کنم دخترم رو استخدام همیشگی خودش کنه. به هر حال دخترم 21 سالش بود و باید کم کم فکر جهازش هم می کردم.

تا این که بهم گفت: خانم اطهری، امکان داره با هم دوست باشیم ؟ و من هم که می دونستم ته دوستی مخصوصا این دوره زمونه هیچی نیست، و به خدای خودم قول داده بودم وارد رابطه با مرد نا محرم نشم، بهش قاطعانه جواب رد دادم. تلفن رو قطع کردم و همش توی ذهنم میگفتم مراقب باشم که دخترم رو پیش این اقا نفرستم برای منشی گری.

و خلاصه اینطوری بود که باهزار گرفتاری ذهنی گرفتم خوابیدم! فردا صبح که فاطمه رو به مطب رسوندم خانمی اومد سمت من و دنبالم تا رسید به خونه ( خونه ای که اجاره کرده بودیم و چند بار صاحبخونه اذیتمون کرده بود، نزدیک مطب بود ) یه خانم خیلی متشخص، و خیلی شیک و عالی، و که گویا قصد داشت حرفی بزنه. وضعیت خونه م طوری بود که نمی تونستم کسی رو راه بدم.. شرایط داخل خونه معمولی و نرمال نبود. بگذریم دیگه ..

این جور شد که خانم از من خواستگاری کرد برای پسرش آقای دکتر فلانی! و گفت پسرم گفته من این خانم رو مدتیه زیر نظر دارم، و حتی چند بار دنبالش کردم سرش به کار خودشه، و فکر می کردم این دختر خانم خواهرشه و حالا فهمیدم که دختر خودش بوده .

منم با خودم گفتم اینم حتما خل شده! این ظاهر منو دیده! چمیدونه چه خبره تو زندگی من .. نداری، بی کسی، بچه های بزرگ! اینم نفسش از جا گرم پا میشه!!! عمرا منو بخوات! و جدی نگرفتم..

خلاصه این اقا دکتر گفته بود که قصد دارم باهاش ازدواج کنم. منم گفتم ان شالله خیره بعدا در موردش حرف بزنیم.. چون واقعا حس میکردم سرکاریه!

بعدا این آقای دکتر مخصوصا اشاره کرده بود که از زبون بعضی ها شنیدم که این خانم زندگی درست و درمونی نداره، و پرسیدم اهل دوستی هستی یا نه ( چون دوستی با یک دکتر برای یک زن هرزه خیلی خوش مایه می افته!!! ) ولی با کمال تعجب رد کرد پیشنهاد منو و معلومه که زن پاکیه.. چون اگر قصد سو استفاده داشته باشه توی زندگیش الان اقلا وسایل زندگیش تکمیل بود. من دقیقا همچین چیزی رو میخوام.

و حالا:

  1. آقای دکتر، متولد 61 و خانم سونیا متولد 63!
  2. اقای دکتر دارای چهره، وضعیت اجتماعی، پول و امکانات و متانت عالی و البته ایمان و غیرت و تقوا
  3. سونیا هم همان خانم با هزاران مشکلاتی که حتی خانواده آن پسر معتاد بیکار برای داشتنش رضایت نداده بودند.
  4. آقای دکتر پسری که تا بحال ازدواج نکرده بود و این اولین بار بود که ازدواج می کرد و محل و مردم و مدیر ساختمان و غیره همه از خوبی او می گفتند. که البته دست خیر و بخشنده هم دارد
  5. و چیزهایی که واقعا نمی شه دیگه در موردش اینجا حرف زد . 🙂

 

ترفند ازدواج سونیا چی بود

بچه هایی که منو میشناسن خوب می دونن که به راحتی نمی تونم بعضی چیزا رو هضم کنم و باید حتما مو رو از ماست بیرون بکشم. خلاصه بهش گفتم، سونیا سریع به من بگو از چه ترفندی وارد شدی! چی شد که اینو جذب کردی با چه ترفند ازدواج پیش رفتی؟. سونیا گفت می ترسم باور نکنی این ترفند ازدواج رو . گفتم چی؟ گفت همون دوئلی که گفتی با خداوند بزن! و من چشمام باز مونده بود.

گفتم کدوم یکیش؟

گفت همون که بهم گفتی بخاطر خدا دوستی با مرد ها رو ترک کن تا گناه این داستان مانع موهبت های الهی نشه .. و یک کار دیگه که بهترین ترفند ازدواج هست!

گفتم چی؟

گفت زیارت عاشورای آیت الله حق شناس.. سنگینه سخته ولی معجزه می کنه. من روز 20 ام از تموم شدن این قضیه، و چله، با این اقای دکتر عقد کردم. ( عقد دائمی با رضایت کامل خانواده آقا پسر )

قبلا در مورد این چله زیاد شنیده بودم و حتی یادم اومد که خودم هم یکی از مشکلاتم رو سال ها پیش باهاش حل کرده بودم.. اشک اون موقع از چشمم جاری بود … درست مثل همین الان که دارم برای تو می نویسم و خوشحال بودم که خدایی داریم که پشت بنده هاش رو زمین نمی گذاره ..

 

سونیا حرف دیگری هم زد ..

گفت همسرم رو که یادته شوهر سابقم! گفتم آره.. گفت یادت هست که چقدر برام سنگ شکنی می کرد و نمی گذاشت حتی یه شب خواب راحت داشته باشم! گفتم آره .. خب؟ گفت وقتی که این اقا دکتر با من صحبت کرد، گفت بهت اعتماد دارم ولی باید به شوهرت هم بگم و از اون هم نظر بخوام! میگه با خودم گفتم این که رفت سراغ شوهر سابقم مطمئنا نظرش رو عوض میکنه .. بیخیال اینم نشد، و شب بخیر گفتم و خوابیدم و با کمال تعجب فردا ظهر، بهم تماس گرفت اقای دکتر که امشب با خانواده میاییم گل و شیرینی بیاریم .. گفتم همسرم چی گفت؟ گفت شوهر سابقت جز خوبی چیزی نگفت … ( که البته منم اینو معجزه زیارت می دونم … و کاری که خدا بخوات کنه هیچ کس نمی تونه خرابش کنه )

اینطوری بود که سونیا، شروع کرد به بودن با خدا، و زندگی خداپسندانه در تمام مشکلاتی که داشت و توسل جستن به آقا امام حسین علیه السلام و گره گشایی آقا ..

  • البته بگم که سونیا ویژگی دیگری هم داشت:
  • دلش پاک بود
  • مشکلات مردم رو با توان خودش هر چقدر که بود حل می کرد
  • هوای پرنده ها رو هم داشت
  • نذر هم می کرد.
  • بچه هاش رو اهل نماز بار اورده بود
  • و البته روزی پاک

و خدایی داشت که همیشه در همین نزدیکی بود ..

منبع عکس: وکیل دات کام

 

You might also like
5 Comments
  1. آتنا خانوم says

    کاشکی منم کنکور قبول بشم
    🙁

  2. بنده خدا says

    کاشکی خدا حاجت من رو هم بده

    1. مشاور سایت says

      سلام ان شالله به زودی عزیزم .

  3. Hani says

    چقدر قشنگ و با جزئیات به موضوع پرداختید
    ایشالا که خوشبخت و عاقبت بخیر باشند
    ایشالا خودتون سلامت و موفق باشید بااین نوری که امشب در دلم روشن کردید که منهم با قطع امید کردن از غیر از حضرت حق، با جدیت بیشتر به این مسیر غرق نوری که انتخاب کردم ادامه بدم

    1. مشاور سایت says

      سلام عزیزم، ان شالله به لطف اقا امام حسین علیه السلام شما هم نور سبز راه درست رو تو زندگی تون ببینید و به ارزوهاتون یکی یکی برسید.

Leave A Reply

Your email address will not be published.