به لطف تعدادی از عادت های کوچک، بجای فوران انگیزه، به نظر خودم انسان موفقی هستم ولی همیشه افسوس میخورم برای اون سال هایی که منتظر بودم یه انگیزه قوی بیاد توی زندگیم تا بخوام با انرژی شروع کنم. ولی اون انگیزه هیچ وقت نبود. میدونم پتانسیل اینو داشتم که بتونم بترکونم. ولی تله انگیزه اذیتم کرد و الان سه سال از اون موفقیت فوق العاده عقب هستم. چرا؟ چون فقط منتظر بودم یه موج انگیزه بیاد و منو با خودش ببره!
حس و حال انگیزه چطوریه ؟
حس و حال انگیزه اینجوریه که انگار یه صبح بیدار میشی و متوجه میشی یه موتور جدید در تو روشن شده و تمام اعتقادات و افکارت رو عوض کرده و تو هرگز اون آدم خموده ی روز قبل نیستی!
و حالا با قدرت تمام شروع به انجام کار می کنی.
یه چیزی مثل آپدیت ویندوز XP به WIN 12!
امکان پذیره؟ توی ربات ها شاید ولی توی عالم ما آدم ها فععععکر نکنم!
خیلی از افرادی که این روزها دارم افسوس خوردنشون رو می بینم، از جمله خودم، فقط بخاطر این
قبل از اینکه پاسخ این سوال رو بگیری اول به خودت این سوال رو پاسخ بده که:
چرا دنبال انگیزه ای؟
خب شاید بگی میخوام به کارام برسم (درس – شغل – رسیدگی به خودت و .. )
ولی من به عنوان یه لایف کوچ که خودش تجربه این حس و حال رو داره باید بهت بگم که:
برای رسیدن به کارت، برای موفق شدن، برای هر هدف تو نیاز به سیستم داری تا به انگیزه!
سیستم هم از خرده عادت های کوچک درست شده.
اگر بشینی انگیزه بیاد، احتمال زیاد نمیاد!
اگر هم بیاد، منبع درست و پایداری نداره! پس میره! و تو میمونی و کاسه ی خالیت!
اوایل که برای فاز دوم شادزیستی دنبال انگیزه بودم، و روزهام به سختی و به استرس و به بطالت می گذشت، سریع توی دلم خالی میشد و پای جلو رفتن نداشتم.
چرا؟
چون تموم راه هایی رو که رفته بودم و باید از صفر می رفتم.
من ۵ سال روی شادزیستی تلاش کرده بودم و سایت رو به مرتبه عالی رسونده بودم.
ولی خب سایت و محتوا و مجموعه و همه چیز خراب شد و من با یه زمین خالی توی نت روبرو بودم.
باید از صفر شروع می کردم و اون ۵ سال رو مدام جلوی چشمم می دیدم!
در همین حس و حال بودم که یه جمله آتشین خوندم:
وقتی شکست میخوری، تو از صفر شروع نمی کنی! تو از همون جایی که شکست خوردی شروع می کنی!
و این جمله فاصله رو برای من کوتاه کرد.
و اون روز متوجه شدم که:
بیانگیزگی معمولاً زمانی به سراغ ما میاد که فاصلهی بین «جایی که هستیم» و «هدفی که داریم» خیلی زیاده.
پس شروع کردم.
و حالا باید شروع می کردم.
باید ترس مغزم رو به امنیت تبدیل می کردم.
برای خودم یه برنامه سنگین چیدم تا به مغزم ثابت کنم راه افتادم.
ولی خب!
نشد که نشد. (البته بماند که اندکی کمال گرایی نیز دارم )
تا اینکه تلفن رو برداشتم و به یکی از کسانی که ۱۴ ساله توی فضای نت هست و یه جورایی در قدیم با هم همکار بودیم تماس گرفتم.
مشکلم رو گفتم.
و گفت: به شادزیستی مثل امور روزانه ات! مثل همین سر زدن به اینستاگرام! یا این چیزا برس!
جدی و حرفه ای نباش.
هر روز کمی از اون رو دست بکش و روش کار کن.
گفت وقتی جونِ شروع کردن چیزی نداری، اون رو تبدیل به فعالیت های روزمره ات کن! نه حرفه و کسب و کار!
گفتم یعنی چی؟
گفت تو هنوز توی اون دوره زمان هستی که برو بیای زیادی داشتی!
خب قبول کن اون فاز دیگه تموم شده و تو وارد مرحله پیشرفته تری شدی!
پس عادت کوچک، این فاصله ها رو توی ذهنت نامرئی می کنه. وقتی عادت تو این میشه که فقط یه مقاله توی یه هفته بنویسه، یا بجای تموم کردن یک کتاب، سه صفحه بخونه، خود به خود ترس و استرس و اضطراب ها می ریزه.
فقط تو شروع کن!
و من شروع کردم.
روزی که شروع کردم، با مطالعه یک کتاب دل رو به دریا زدم.
اسم اون کتاب عجیب این بود:
شکست بخورید و برخیزید!
نیاز داشتم همزاد پنداری کنم!
پس توی کتابخونه ام، کتابی رو از یک کارآفرین پیدا کردم که ۳۰ بار شکست خورده بود و تجربه اش از بلند شدن هاش رو نوشته بود.
اون کتاب به من آگاهی های عجیبی داد. در کانالم در مورد این کتاب و نکته هاش زیاد می نویسم.
این کتاب شروع نجات من بود.
همیشه فکر میکردم عزیزانی که توی اقوام داریم که خیلی منظم هستن، اینا ژنتیکی منظم هستن!
مثلا پسردایی ام (یه جورایی مثل داییمه!) پسر بسیار موفقی بود و همیشه همه کاراش روی روال بود.
همیشه میگفتم این بشر ژن خوبی داره! کاش ژنش به من به ارث رسیده بود.
اما زندگیش بهم یاد داده بود که:
نظم، یک ویژگیِ ذاتی نیست؛ یک مهارت به شمار میاد که با تکرار به دست میاد. بینظمی وقتی به وجود میآید که ما «تعدادِ تصمیمهای لحظهای» را بالا میبریم. (مثلاً: «الان کار کنم یا بعداً؟»، «این را کجا بگذارم؟»).
وقتی عادت های کوچک داریم، تصمیم گیری دیگه جایی نداره.
مثلا من همیشه سوئیچ ماشین رو گم می کردم!
حتی مدتی یه خرس ۱۵ سانتی رو به پاسوئیچی بسته بودم که گمش نکنم!
ولی تصمیم گرفتم یه عادت کوچک بسازم.
پس یه جای مخصوص برای سوئیچ مشخص کردم که دست بچه بهش نرسه و خودم هم به محض ورود به منزل بتونم اون رو ببینم و یادم بیاد که باید سوئیچ رو اونجا بذارم.
الان یک ساله که چالش پیدا کردن سوئیچ ندارم!
ما بری رسیدن به اون موفقیت بزرگ، باید یه نظم بزرگ داشته باشیم. نظم بزرگ هم حاصل نظم های کوانتومی و کوچیکه! چه در رفتار! چه در اعمال و افکار!
وقتی داری تلاش میکنی توی یه حوزه موفق بشی، معمولا جایگاه امروزت رو می بینی (که در ۰ هستی) و جایگاه رویایی ات رو می بینی که روی ۲۰ قرار داره!
همیشه به اون جهش فکر می کنی! اصلا موفقیت توی ذهنت یه پرش به حساب میاد.
ولی قانون زندگی و تجربه افراد موفق میگه که تو باید از ۰ به ۲۵/ جهش کنی!
و این یعنی یه حرکت کوچک!
و ۰ تا ۲۰ فاصله ای هست از هزاران حرکت کوچک !
موفقیتهای بزرگ، نتیجهیِ شانس یا لحظاتِ درخشان نیستند؛ نتیجهیِ کسلکنندهترین کارها هستند که در طولِ زمان به درستی تکرار شدهاند.
تصور کن که هدف بزرگی داری! مثلا مطالعه یک کتاب ۶۰۰ صفحه ای برای کنکوری که ۵ ماه دیگه داری.
چه کار باید کنی!؟
روزانه ۲۰ صفحه بخونی!
وقتی تو روزانه ۲۰ صفحه بخونی، در ۳۰ روز، ۳۰ هدف تیک خورده داری!
و موفق شدی کتاب رو تموم کنی!
آیا هدف تو، ترکیب صفحات این کتاب نبود؟ آیا با روزی ۲۰ صفحه که شاید ۱ ساعت هم وقتت رو نگیره، انجام نشد؟
یادت باشه:
کسی که روزانه، شماری از کارهای کوچک خودش رو مدیریت می کنه، در پایان هفته یا ماه، یک لیست و کارنامه پربار از ساعت ها تلاش و کار تیک خورده داره!
حالا این نتیجه بهتره یا سال ها منتظر انگیزه نشستن!؟
وقتی عادتهای کوچک داشته باشی، «شکست» معنایِ واقعیِ خودش رو از دست میده. علتش هم اینه که تو دیگه دنبال فتح قله نیستی! هدفت فتح این کارای ریزه که در طول روز باید انجام بدی و مطمئناً از پسشون برمیای!
اگر به مسیر پایبند باشی دیر یا زود به قله میرسی!
از خودت این چند تا سوال رو بپرس (روراست باش):
اگر میخوای این بیانگیزگیِ لعنتی رو بذاری کنار و بالاخره یه نظمِ واقعی توی زندگیت بیاری، این سه تا ترفند رو جدی بگیر:
لازم نیست برای هر کاری کلی زور بزنی و به خودت فشار بیاری.
کافیه عادتِ جدیدت رو «بچسبونی» به یه کاری که همین الان هم روتینِ زندگیت هست.
مثلاً: «بعد از اینکه چای صبحانهم رو خوردم، ۳ دقیقه برنامهریزی میکنم»، یا «قبل از اینکه مسواک بزنم، ۱۰ تا حرکت کششی میرم».
وقتی یه کارِ جدید رو وصل میکنی به یه کارِ همیشگی، دیگه مغزت لازم نیست برای شروعش کلی انرژی مصرف کنه؛ اون کارِ همیشگی، خودش مثل یه «یادآور» برات عمل میکنه.
بزرگترین دشمنِ ما «تنبلیِ لحظهایه».
اگه میخوای کتاب بخونی، کتاب رو شب قبل بذار روی بالش که وقتی بیدار میشی، تو چشمت باشه.
اگه میخوای ورزش کنی، لباس ورزشیت رو همون شب بذار کنارِ تخت.
نظم یعنی اینکه انجامِ کارِ خوب رو اونقدر آسون کنی که دیگه هیچ بهانهای برای فرار نداشته باشی.
وقتی همهچی آماده باشه، دیگه مغزت نمیتونه بگه: «حالا ولش کن، سخته، فعلاً حوصله ندارم!»
یه چکلیستِ خیلی ساده برای خودت درست کن (حتی روی یه تیکه کاغذ).
هر وقت اون کارِ کوچیک رو انجام دادی، با یه خودکارِ قرمز یه تیکِ گنده بزن پای اون لیست.
میدونی چرا این کار جواب میده؟
چون وقتی اون تیک رو میزنی، مغزت یه حالِ اساسی میده و کلی «دوپامین» ترشح میکنه.
اون لیستِ تیکخورده، سوختِ بیانگیزگیِ توئه.
وقتی ببینی چند روز پشت سر هم تیک زدی، دیگه دلت نمیاد زنجیره رو پاره کنی.
فقط یادت باشه: هیچوقت، تکرار میکنم «هیچوقت» دو روز پشت سر هم گاف نده! بذار این روتین همیشه بمونه! حتی کمرنگ! حتی بی جون! ولی نذار همه چی خراب شه.
بخونش! تجربه من از ترک یک عادت کوچک و سخت! و استارت محو شدن بی انگیزگی!
سخن آخر!
تغییر توی زندگی سخت نیست. فقط باید بدونی از کجا شروع باید کنی.
منبع عکس: liveboldandbloom
تا قبل از اینکه توی جامعه ایران کسی در مورد قانون جذب حرف بزنه یا…
در جلسه سوم دوره ارزشمند مهندسی زندگی از درون هستیم. تا الان به شما گفتم…
به جلسه دوم از دوره مهندسی زندگی از درون خوش آمدی. این جلسه خیلی مهمه…
در دوره بینظیر مهندسی زندگی از درون در خدمت شما هستم تجربیات و آموزهها و…
همیشه برای خودم استانداردهای سنگین میذاشتم! در عین حال همیشه فکر میکردم نه خودم کافی…
ذهن آدمی همیشه دلش میخواد آروم باشه و معمولاً روی حالت بقا کار میکنه. این…