بذار یه چیزی رو خیلی صادقانه باهات درمیون بذارم…
گاهی یه اتفاق توی زندگیمون تموم شده، ولی برای ما هنوز تموم نشده.
نه اینکه هنوز داره اتفاق میافته؛
اتفاقاً ممکنه سالها ازش گذشته باشه.
ولی هنوز وقتی یادش میافتی، کل وجودت انگار درد میگیره.
هنوز یه جایی از ذهنت درگیرشه.
هنوز بعضی تصمیمهات رو تحت تأثیر قرار میده.
هنوز باعث میشه از یه سری آدمها، موقعیتها یا حتی رویاهات فاصله بگیری.
مثلاً یه بار شکست خوردی و از اون موقع ته ذهنت این جمله مونده:
«من آدم موفقی نیستم.»
یا یکی بهت خیانت کرده و از اون موقع با خودت گفتی:
«دیگه نمیشه به هیچکس اعتماد کرد.»
یا چند بار برای یه چیزی تلاش کردی و نتیجه نگرفتی و کمکم به این نتیجه رسیدی که:
«شاید من اصلاً برای این کار ساخته نشدم.»
حالا یه سؤال خیلی مهم:
نکنه چیزی که داره بیشتر از خودِ اون اتفاق اذیتت میکنه، معناییه که بهش دادی؟
یعنی شاید اتفاق یه بار افتاده…
ولی تو هر روز داری توی ذهنت دوباره تعریفش میکنی.
و هر بار هم یه معنی خاص ازش درمیاری.
این تمرین دقیقاً برای همینه.
قرار نیست بهت بگیم:
«مثبت فکر کن!»
یا:
«بیخیال گذشته شو!»
یا:
«همه اتفاقات بد، حتماً یه حکمتی دارن!»
نه.
اگه چیزی دردناک بوده، بوده.
اگه شکست خوردی، شکست خوردی.
اگه کسی بهت آسیب زده، واقعاً آسیب دیدی.
قرار نیست واقعیت رو قایم کنیم.
میخوایم یه کار دیگه بکنیم:
ببینیم این اتفاق الان توی ذهن تو چه معنایی پیدا کرده، چه بلایی سرت آورده و آیا میتونی یه معنای تازه و قدرتمندتر براش پیدا کنی یا نه.
شاید همون اتفاقی که تا امروز فکر میکردی بزرگترین سد راهته، تبدیل بشه به یکی از مهمترین نقطههای رشدت.
پس یه مسئله واقعی رو انتخاب کن.
نه یه مشکل الکی و دمدستی.
یه چیزی که واقعاً هنوز ته دلت رو قلقلک میده.
یه دفتر بردار و شروع کن.
لازم نیست جوابها قشنگ باشن.
لازم نیست جواب درست بدی.
فقط واقعی جواب بده.
قبل از اینکه بخوای مشکلت رو حل کنی، یه لحظه وایسا.
ببین واقعاً چی شده.
نه چیزی که ذهنت دربارهش میگه.
خودِ اتفاق.
همون چیزی که وقتی تنها میشی، دوباره میاد توی ذهنت.
همونی که شاید هی با خودت بالا و پایینش میکنی.
نه داستان تعریف کن، نه توضیح اضافه بده.
فقط اصل ماجرا.
فقط چیزهایی رو بنویس که واقعاً اتفاق افتاده.
مثلاً:
واقعیت: توی یه مصاحبه کاری قبول نشدم.
برداشت من: من به اندازه کافی خوب نیستم.
این دوتا یکی نیستن.
خیلی وقتها ما این دوتا رو قاطی میکنیم.
دوربین که نمیدونه تو توی سرت چی میگذره.
فقط چیزی که واقعاً اتفاق افتاده و کاری که انجام دادی رو میبینه.
اینجا کمکم میرسیم به قسمت اصلی ماجرا.
ما فقط اتفاقها رو تجربه نمیکنیم.
برای اتفاقها داستان میسازیم.
و گاهی همین داستانه که بیشتر از خود اتفاق اذیتمون میکنه.
اگه بخوای ماجرا رو از نگاه خودت تعریف کنی، چی میگی؟
مثلاً شاید ته ذهنت اینا باشه:
حالا این جمله رو کامل کن:
«این اتفاق یعنی من…»
هرچی اومد توی ذهنت بنویس.
بعد این یکی رو کامل کن:
«این اتفاق یعنی زندگی…»
این جوابها خیلی چیزها رو درباره نگاهت به زندگی بهت نشون میدن.
حالا یه قدم جلوتر بریم.
فقط نمیخوایم بفهمیم چی فکر میکنی.
میخوایم ببینیم این فکر چه اثری روی زندگیت گذاشته.
میترسی؟
عصبانی میشی؟
ناامید میشی؟
خجالت میکشی؟
حس میکنی کافی نیستی؟
حس میکنی قربانی شدی؟
یا شاید همه اینا باهمه.
این سؤال رو یه کم با خودت بمون.
این سؤال رو سرسری رد نکن.
ببین اگه هیچ چیزی عوض نشه، همین طرز فکر تو رو به کجا میبره.
گاهی خود اتفاق تموم شده.
ولی اثری که روی ما گذاشته هنوز داره زندگیمونو هدایت میکنه.
مثلاً:
مثلاً:
«دیگه نباید شکست بخورم.»
یا:
«نباید به کسی اعتماد کنم.»
یا:
«اول باید مطمئن بشم موفق میشم، بعد شروع کنم.»
حالا یه سؤال سختتر:
شاید عجیب باشه، ولی بعضی باورهای محدودکنندهمون یه جورایی بهمون احساس امنیت میدن.
مثلاً وقتی میگی:
«من دیگه به کسی اعتماد نمیکنم.»
حداقل خیالت راحته که دوباره آسیب نمیبینی.
شاید یه فرصت.
شاید یه توانایی.
شاید یه بخش قوی از خودت که هنوز ندیدیش.
اینجا یه نکته مهم وجود داره.
قرار نیست خودت رو سرزنش کنی.
قرار نیست بگی:
«همهاش تقصیر من بود.»
نه.
بعضی اتفاقها واقعاً دست ما نیستن.
آدمها ممکنه کاری باهامون بکنن که انتخابش نکردیم.
شرایط ممکنه جوری پیش بره که اصلاً دست ما نباشه.
ولی بعد از اون اتفاق، هنوز یه قسمتهایی از مسیر دست خودمونه.
نه برای سرزنش.
فقط برای اینکه ببینی کجای ماجرا هنوز قدرت انتخاب داری.
و حالا این سؤال رو از خودت بپرس:
به جای اینکه بگم «چرا این اتفاق برای من افتاد؟»، اگه بپرسم «حالا با چیزی که اتفاق افتاده، من چی میتونم بسازم؟» چی به ذهنم میرسه؟
اینجا قرار نیست بگی:
«خب پس شکست خوردنم خیلی هم خوب بود!»
نه.
اگر درد داشته، داشته.
اگر ناراحت شدی، حق داشتی.
ولی شاید بشه از دلش یه چیز دیگه هم بیرون کشید.
شاید این اتفاق فقط یه خاطره بد نباشه.
شاید یه جایی توی داستان زندگیت باشه که بعداً برگردی و بگی:
«از اینجا بود که همه چیز عوض شد.»
«خوب شد از این مرحله رد شدم.»
یا حتی چیزی که بتونم باهاش به یه آدم دیگه کمک کنم؟
این سؤال رو واقعاً دوست دارم یه گوشه ذهنت نگه داری:
حالا جواب بده:
اینجا دیگه وقتشه از فکر کردن بیای بیرون.
چون ممکنه ساعتها درباره یه مسئله فکر کنی، تحلیلش کنی، براش دلیل پیدا کنی…
ولی آخرش هیچ چیز توی زندگیت عوض نشه.
تغییر واقعی وقتی شروع میشه که یه رفتار جدید اتفاق بیفته.
و از همه مهمتر:
یه کاغذ بردار و این جملهها رو کامل کن.
لازم نیست قشنگ بنویسی.
لازم نیست ادبی باشه.
همون چیزی رو بنویس که واقعاً ته دلت میاد.
من قبلاً فکر میکردم این اتفاق یعنی…
ولی الان دارم میبینم که شاید بتونه یعنی…
این تجربه به من یاد داد که…
از این به بعد انتخاب میکنم که…
تا تبدیل بشم به آدمی که…
و حالا آخرین سؤال…
دوست داری داستان اون تغییر رو چطور تعریف کنی؟
یه چیز دیگه هم یادت باشه…
قرار نیست بشینی و همه ۵۶ سؤال رو یهنفس جواب بدی.
اصلاً لازم نیست.
حتی شاید بهتر باشه چند روز باهاشون زندگی کنی.
یه سؤال رو بخون و ببین چی توی ذهنت بالا میاد.
بعضی جوابها ممکنه همون لحظه بیان.
بعضیاشون شاید فرداش.
بعضیهاشون هم شاید اولش اصلاً جواب نداشته باشن.
اشکالی نداره.
این تمرین امتحان نیست که جواب درست داشته باشه.
قرار نیست جوابهای قشنگ تحویل بدی.
قرار نیست خودت رو قانع کنی که «همه چی عالیه».
فقط میخوای یه بار بدون فرار کردن، بدون توجیه و بدون نقش بازی کردن، بشینی روبهروی مسئلهات و ببینی واقعاً چه اتفاقی توی ذهنت داره میافته.
چون شاید مشکل هنوز همون مشکل باشه…
اما وقتی نگاهت بهش عوض بشه، انتخابهات هم میتونن عوض بشن.
و گاهی…
نقطه عطف زندگی دقیقاً از همون جایی شروع میشه که فکر میکردیم آخر خطه.
تا قبل از اینکه توی جامعه ایران کسی در مورد قانون جذب حرف بزنه یا…
شده حس کنی هرچی بیشتر میدوی، کمتر به مقصد میرسی؟ انگار یه نیروی نامرئی هست…
شده تا حالا با خودت بگی: «خدایا من که انقدر تلاش کردم، انقدر دعا کردم،…
تا حالا شده حس کنی داری بدجوری میدوی، همهچیز رو امتحان کردی، کلی کتاب خوندی،…
همیشه برای خودم استانداردهای سنگین میذاشتم! در عین حال همیشه فکر میکردم نه خودم کافی…
ذهن آدمی همیشه دلش میخواد آروم باشه و معمولاً روی حالت بقا کار میکنه. این…